گفتگو با خدا
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦  

گفتگویی نا متعارف با خدا برگرفته از کتاب دوستی با خدا . نوشته نیل دونالد والش

-عشق چیست؟

-عشق هیچ قید و شرط ، محدودیت و نیازی ندارد . چون بی قید و شرط است برای

ابراز آن به   وسیله ای نیاز نیست و در مقابل ، هیچ نمی خواهد و تاوانی نمی گیرد

چون نامحدود است،‌هیچ محدودیتی را بر دیگری تحمیل نمی کند . آن کسی را که

نمی خواهد نگه داشته شود ، نگه  نمی دارد . آنچه را که با شادمانی پذیرا نشوند ،

‌نمی دهد . عشق ازاد است . عشق آن است که آزاد است ، زیرا آزادی فطرت خداوند

است و عشق تجلی خداوند است.

- این زیبا ترین تعریفی است که شنیده ام اما چگونه می توان بی هیچ مشکلی با تمام افراد 

احساس یگانگی کرد و گرفتار مشکلی نشد؟

- چه نوع مشکلی؟

- هر مشکلی که فکر کنی ! عشق یکطرفه ، انتظارات بر آورده نشده ، یار حسود ، هرچه که نام

ببری.......

- موضوعی را پیش کشیده ای که دلیل اصلی وجود درد و رنج را در تجربه ای که در

سیاره شما (عشق ) خوانده میشود ، نشان می دهد . دلیل اصلی این که شما

دوست داشتن همدیگر و در نتیجه دوست داشتن خداوند را چنین  دشوار می یابید ،

همین است.

در این سیاره دوست داشتن کسی بدون نیاز به او قابل تصور نیست ، جایی که

دوست داشتن بی قید و شرط  به ندرت روی می دهد و جایی که دوست داشتن

نامحدود تمامی افراد ( نادرست) محسوب میشود . میتوانی این سه مورد را سه

نابود کننده اصلی عشق بنامی:

۱-احساس نیاز

۲-توقع

۳-حسادت

شما در دنیایی زندگی میکنید که به شما آموزش داده اند که خدا حسود است و

توقعات بسیاری داردو چنان نیازمند است که اگر عشق او را جبران نکنید شما را

مکافات و به عذاب الهی دچار میکند. اکنون این آموزشها بخشی از افسانه فرهنگی

شما شده است و چنان در ذهن شما رسوخ کرده است که برای ریشه کن کردن آن

باید گامهای بسیار بزرگی بر دارید و اگر این گامها را بر ندارید ، نمی توانید امید داشته

باشید که که همدیگر را در حقیقت دوست داشته باشید چه رسد به من......

بیشتر شما تفاوت میان عشق و نیاز را نمی دانید ، در نتیجه این دو را با هم اشتباه

می گیرید و این اشتباه را هر روز تکرار می کنید.

بسایری از شما آنچه را که دارید می دهید تا آنچه را که میخواهید به دست آورید و این

روند را عشق  می نامید و فکر می کنید که این روش ابراز عشق به یکدیگر است ، زیرا

به شما آموزش داده اند که خداوند به این روش به شما عشق میورزد . { اگر مرا

دوست داشته باشی ، تو را به بهشت می برم ، و اگر نه ، نمی برم}.به شما گفته اند

خدا این گونه است و در نتیجه شما هم اینگونه شده اید.

حقیقت آن است که خدا به چیزی نیاز ندارد و در نتیجه چیزی را برای شما لازم نمی

داند

واقعیت این است: دوستی با خدا شما را متحول میکند

واقعیت این است: دوستی با خدا شما را متحول میکند

دوستی با خدا شما را متحول میکند


کلمات کلیدی:
نيايش ۲
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦  

این علی بن الحسین همان کسی است که سرزمین بطحا جای گامهایش را می شناسد

کجاست معرفتی که قلبم را بلرزاند، کجاست دست یاری؟

دیگر علی را نمی بینم، کوفه خالی است ، دیگر مردی نمی بینم.

این کوفیان شقی روحم را به اسارت گرفتند . قلب دیگر به چه کارم می آید ؟ بی روح به کجا

میخواهم رفتن؟

سر تسلیم فرود می آورم ، به پاکی و معصومیت سجده میکنم ،

انگار به تهی ، به هیچ سجده میکنم

اشکهایم را پاک میکنم ، رد اشکهایم را دوست ندارم، نباید ابلیس ببیند ، بی شک خوشحال

خواهد شد.

خداوندا بدن نحیفش بر روی خاک افتاد

کجاست دستگیری؟؟؟

همه انگار کوفیند ، علی دیگر در میانه نیست...........

گمان کردم کابوس دیده بودم و بیدار شدم ناگهان!

این حال امروزیم کابوس است

گویا لحظه آرمیدنم بود این خواب کوتاه

خدایا اگر دریا بودم تمام شده بودم بس که باریدم

اگر کوه بودم دشت شده بودم بس که شکستم

دم بر نمی آورم که اگر فریاد بزنم آشوب به پا کرده ام

جهان سست بیحاصل با یک لرزه هزار تکه خواهد شد

پیغام فرشتگان پاک را می شنوم که می گویند درود بر شما به پاداش آن که صبر کردید ،

شرمگین می شوم

به یاد نمی آورم صبر کردم و شکستم، یا بی صبرانه در خود فرو ریختم

پریشانی دوزخی ام را به کدامین خاک سرد بسپارم که متلاشی نشود ؟

برای صبور بودن چند بار خود را شکستم و از نو ساختم؟

دیگر نسیم نبودم، دیگر هیچ نبودم.

خدایا ! در پرتو بندگی ات ابلیس را از ما بران و در میان ما و او پرده ای در

آویز که آن را ندرد و سدی نفوذ ناپذیر که آن را نشکند.....

خدایا به تو پناه می برم از شدت و تندی خشم و ناتوانی شکیبایی،

پروردگارا به تو پناه می برم از این که سلطان ستمگر زمان ، ما را در خود

هضم کند و ایمانمان را تباه سازد

معبودم جز تو چه کس اشکهایم را دید و جز تو چه کس تکه های قلبم را با مهر و نوازش باز از نو ساخت تا من باز هم نسیم باشم

معبودم این کوفیان بی مروت چنان نیزه های تحقیرشان را به سویم نشانه

رفتند که من را از آنها گریزی نیست

مگر من جز تو کجا میتوانم پناه برم و غیر تو به چه کس میتوانم امیدوار باشم ؟!

ای خدا کجا خیری توانم یافت در صورتیکه خیر جز پیش تو نیست و کجا راه نجاتی خواهم جست و حال آنکه جز به لطف تو نجات میسر نیست

یا حی یا قیوم ، یا غافرالذنب ، یا قابل التوب ، یا عظیم المن، یا

قدیم الاحسان

این سترک الجمیل؟!

عین عفوک الجلیل؟

این غیاثک اسریع؟

این رحمتک الواسعة؟

این عطایاک الفاضلة؟

این احسانک القدیم؟

این کرمک یا کریم؟

من آن طفل صغیرم که توام پرورانیدی و آن نادانم که تو مرا دانش بخشیدی و آن

گمراهم که تو مرا هدایت کردی و آن ترسانم که تو مرا ایمن ساختی

شاید من مرده ام و این فشار  قبر است بر من

شاید من بر تنگی و تاریکی قبر می گریم، شاید من بر جان دادنم می گریم!

چرا نگریم که نمیدانم مسیرم تا کجاست و به کجا میروم ، اکنون که میبینم روزگارم با من خدعه می کند

معبودم به گاه بی صبری منعم از لطفت مکن که من طفلی بی شکیبم. که کدام کودکی صبوری

میداند و کدام کودکی صبوری اش بر منطقش چیره میشود ؟!

معبودم در این دنیا به حال غربتم رحم کن که چه کس جز تو بر غریبیم رحم خواهد کرد؟!

باران رحمتت را شکر

باران رحمتت را شکر

باران رحمتت را شکر


کلمات کلیدی:
نيايش
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦  

تو آنقدر عدالت پیشه به میانه آمدی که گمان کردم عدالت چون باران خواهد بارید.

کجا رفت عدالت محمدت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کجا رفت عدالت علی ات؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه بر سرمان آمد که اینگونه دعای توسل خواندیم و عدالت را زیر پا نهادیم؟؟؟؟

خداوندا ، تویی که ستار العیوبی

در آن هنگامه که چهره از شرم

نمی توانیم بر آورد

خداوندا من زاده ی برهوت نبودم ، چگونه در این خشکسالی دوام بیاورم؟؟؟

ابر خطاپوشیت کجاست تا بر من ببارد؟

خداوندا من همان زمین خشک و بی حاصلم که تشنه ی قطره آبی برای

بارور شدن در خود ترک میخورم،

چرا این جا ظلمت بارید؟؟؟؟؟؟؟

چرا این جا ظلمت بارید؟؟؟؟؟؟؟

چرا این جا ظلمت بارید؟؟؟؟؟؟؟

من که باران ندیده بودم،

دستهایم همیشه در حسرت باران ، گویی کویر ، گویی دوزخ بودند.

خدایا مگر کویرت را دوست نداری؟؟؟

من نوپا چگونه دویدن بدانم؟

من مگر دل نداشتم؟

بر همه ی بیدلان باریدی،

باران رحمتت را شکر

کودک درونم نا امید و خسته است

کودک درونم تنها و پابرهنه تمام کوچه ها را به امید تکه ای مهر

گشته است

کودک درونم شک را تجربه کرد ،

تلخی ترس را تجربه کرد

شکست را چشید

غم را مزه مزه کرد در کنار شادیهای کوتاهش

من به او چه بگویم

خدایا من این کودک بهانه گیر را چگونه آرامش کنم؟!

کودکی که گاه کودکی از یادش می رود

من از یادش می روم

در فراموشی مطلق گم می شود

تنها مانده است

یارب!

تنها مانده است

تنها مانده است

!!!!!!!!!!!


کلمات کلیدی:
تقسيم
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦  

نمیدانم چگونه بنویسم که نوشته هایم در بند ناگفته ها اسیر نمانند....از چه بگویم که هیاهوی زمین مرگ شقایق ها را پنهان کرده و از چه بنویسم که قلبها دیگر به سخاوت تقسیم نمی شوند .

شاید نباید تقسیم شوند .شاید تقسیم قلب فرق دارد با تقسیم سلولی؟

سلول اولیه ای که تقسیم میشود و تقسیم میشود و به ناگاه وقتی فکر می کنی در شرف نابودی است می بینی جانی است کامل و روحی است متعالی

اما من دیده ام زنی قلب خویش را تقسیم می کرد و از عشق خویش به دیگران می بخشید .من دیده ام دیگران چگونه  هدیه اش را بدور افکندند. من دیده ام زن بی قلب راه می رفت و باز هم از پرتو ضعیف خویش ایثار می کرد .

باید ایثار کرد یا نه؟ من نمیدانم !

من دیده ام وقتی تند بادها تقسیم میشوند چه نسیم ملایمی از این تقسیم حاصل می شود.من دیده ام حاصل این تقسیم هم خوب است.

من دیده م چشمه هایی را ، حاصل تقسیم دریا که خشکیدند و بر جایش آسمان خراشها روییدند . چه باک به دیده منت !

چه باک اگر چشمه ای می خشکد ، اگر قلبی به دور افکنده می شود؟!

شاید در این تقسیم ها نسیمی حاصل شود روزی ، یا پدید آید جنینی .....

وقتی دنیا تقسیم میشد چه کس در این اندیشه بود که این تقسیم خوب است یا بد؟!

دیگر اندیشه ما به چه کار دنیا می آید؟؟!!


کلمات کلیدی:
نسيم
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٦  

هنگامى كه زمين شديدا به لرزه درآيد (اذا زلزلت الا رض زلزالها). 

زمين را چه مى شودكه اين گونه مى لرزد؟(وقال الا نسان مالها).

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
و چه حادثه كوبنده اى ! (ما القارعة ).

و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟آن حادثه همان روزقيامت است (وما ادريك ما القارعة )

 روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده خواهند بود (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ).

وكوهها مانند پشم رنگين حلاجى شده مى گردد! (وتكون الجبال كالعهن المنفوش ).

 

و تو چه مى دانى هاويه چيست ))؟! (وما ادريك ماهيه ).

آتشى است سوزان ) و فوق تصور همه انسانها (نار حامية) 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

((آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم )) (الم نشرح لك صدرك ).

و(آيا) بار سنگين را ازتو برنداشتيم ))!؟(ووضعنا عنك وزرك ).

((همان بارى كه سخت بر پشت تو سنگينى مى كرد)) (الذى انقض ظهرك 

((و آوازه تو را بلند ساختيم ))(ورفعنا لك ذكرك ).

 ((و به سوى پروردگارت توجه كن )) (والى ربك فارغب )

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نمیدانم چه میگویی وقتی ببینی دیگران در همان آتشی می سوزند که تو سوختی و خاکستر شدی؟

نمیدانم علم بزرگ و بی همتای ما تا کجا میبیند؟

اصلا چه میبیند؟می بیند؟!!!

میگویی ، چه سود ؟ کسی نمیشنود.

چون اسفند بر آتش میشوی . بالهایت را به میانه میگذاری ، حتی روحت را،

همان روح بلند بی همتا..........

نه ریزش اشک به فریادت میرسد ، نه تماشای شعله هایت ،چه چیز میخواهی به فریادت برسد در این آشفتگی شوم

هان نسیم ، نسیم باش.

میخواهند نوازشگر باشی.

میخواهند آزاد و رها باشی.

هان نسیم از خود بگذر!

در این میانه دیگر جای نداری.

فردا که بیاید داغی این غوغا تو را میطلبد.

بگذر از خود ، از خود بگذر

 


کلمات کلیدی:
هنوز همانم
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦  

هنوز همانم

همان نگهبان و همان شمعو همان سالک که بودم.

پیغمبر میگفت من از دنیای شما عطر و زن و نماز را دوست میدارم.

من اما تنها ، تنهایی را برگزیده ام که اگر این صومعه ی پاک و پناهگاه مانوس نبود،مرا این

دنیا که در و دیوار و همه ی ساکنانش با من بیگانه اند ، دشمن اند ، میکشت.

تعجب میکردی که آدمی چون من چگونه با این گرمی و گستاخی با مردم در می آمیزد،

به میان جمع میرود، در همه غرق میشود ، هر کسی را تحمل میکند.

میدانی با چه پشتگرمی تا قلب این دریای جمعیت میرفتم و در دیگران غرق میشدم؟

من در پشت سر برج و باروی استوار و نفوذ ناپذیر تنهایی را داشتم ، که هر گاه دیگران

برایم تحمل ناپذیر میشدند و هر گاه زندگی میخواست گریبانم را به چنگ آورد ، به درون

این معبد پناه میبردم و درها را می بستم ، راحت!

ماه اگر حلقه به در میکوفت ، جوابش میکردم.

اینگونه پس از تو ماندم و ادامه دادم.............

بزرگترین هنر و قدرت و ثروت من همین بود.

(نمیدانم از چه رو مردم آنقدر تظاهر میکنند که در ظاهر نا مانوسش ، گم میشوند. آنقدر گاهی عقب مینشینند که نمیفهمند در حال سقوطند!!!!!!و گاهی چنان پرده ی بی تفاوتی بر رخسار میکشند که خود فراموش میکنند چهره شان از سرخی درون ، مشتعل ، میسوزد. آنقدر انکار میکنند و انکار میکنند و انکار میکنند که وقی ملک الموت فرا میرسد ، نمدانند که در واپسین لحظات هم در حال انکار بوده اند . انقدر سخت بر دنیا میچسبند ، گویی دنیا نیمه ای از جان شیرین است ، افسوس و صد افسوس که دیگر روحی باقی نیست. افسوس و صد افسوس که حتی به یاد نمی آورند نیمه ی گمشده ی روحشان دنیا نیست. که حتی به یاد نمی آورند آن را کجا گم کرده اند !)

آن خانه امن و آن برج و باروی استوار چنان در هم ریخته که نمیدانی  !

اکنون تنهایی نیز از من گرفته شده است .

بی سر و سامانم ، آواره ، آواره .

هر گاه با دیگران بودم خود را تنها میدیدم..

تنها با خودم ، تنها نبودم اما .

اما اکنون نمیدانم این خودم کیست ؟ کدام  است؟

هر گاه تنها میشوم ، گروهی خود را به من می آویزند ، که منم. و من  با وحشت و

پریشانی و بیگانگی در چهره ی هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم !

نمیدانم کدامم؟

نمی دانم بگویم از این ها  من کدامم یا از این ها من کدام است؟

پس آنکه تردید میکند و در میان این من ها سراسیمه میگردد و می جوید کیست؟

من همان نیستم؟

باید رها کنم.

رها میکنم ، اما چگونه میتوانم تحمل کنم؟

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

چه خوشبخت است آنکه کسی را دوست میدارد ، عشق میورزد. او بر روی این زمین در میان این کوچه و بازار و انبوه سایه هایی که چون اشباه خیالی میگذرند ، یکی را میبیند . احساس میکند که در میان این خلوت خالی ، یکی وجود دارد و هر جا او نیست ، هیچ کس نیست.

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

اما من که احساس میکنم زمین متروک شده است و شهر خلوت و خانه ها خالی ...

که بتم را آشوریان در آن فاجعه ی شوم ربودند و بتخانه ام را ویران ساختند. . . . .

به وحشت افتاده ام .

از هراس این خلوت سرد ، این غربت ساکت ، میگریزم.

تنهایی مرا به ستوه آورده است

به خود پناه میبرم، که از خود به خدا پناه میبرم .

در بیرون خبری نیست.

هر که به بیرون چشم بدوزد ،در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد .

باید به خود با گردم ، در آن جا همه چیز خواهم یافت ، همه چیز آن جاست .

بیرون ظلمات است.

از این چشمه ها جز رنج نمی جوشد.

. . . . . . . . . . . . . .

قلبم تا حلقوم بالا آمده .

خفقان ، خفقان

چه دشوار شده است دم زدن ، در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و صدای هر گامی ، غم ، غم !

نمیتوانم سکوت را تحمل کنم ، نمیتوانم چیزی بگویم . ولی ساکت خواهم ماند . اما من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل میکند و میداند که از آن پس آرامش است و نجات و خسته از رنج زندگی(که جز احتظاری که یک عمر به طول می انجامد نیست) ، سر به زانوی معشوق خویش خواهد نهاد و سیراب و سرشار در زیر دستهای او که دو مسیح خاموشند ، نوازش خواهد شد .

. . . . . . . . . . . . . . . . 

می دانستم !

مادرم مرا میفهمد

درون چشمانم چه می بیند؟

خدایا؟!

من سالهاست چشمانم را سرد نگه داشته ام

چون کوه سنگی، چون آوایی معکوس...

ای کاش درونم را نمی دید

درونم را که ققنوسی آتشور است

درونم را که میسوزد

من شعله سوختن خود را در چشمانش دیدم

در چشمان اشکبارش ، که تصویری از من درهم شکسته را منعکس میکرد.

می دانم

میخواست با اشکهایش ، آتشم را فرو بنشاند.

افسوس!

اما آتشم ، اشکهایش را تبخیر کرد !!!!

 . . . . . . . . . . . . . . . . .. . . .

 . . .

باور نمیکنم که سالهای سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامید.

یک کاری خواهد شد .

زیستم مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام مینهند و دیر میگذرند که احساس میکنم خفه میشوم.

هیچ نمیدانم چرا !

اما میدانم که کس دیگری به درون من پا گذاشته است. اوست که مرا چنین بی طاقت کرده که احساس میکنم دیگر نمیتوانم در خود بگنجم ، در خود بیارامم .

از بودن خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی میکند .

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق آن سفر بزرگ.......

آه چه میکشم....

چه خیال انگیز و جانبخش است (این جا نبودن)!

و نبودن و آغازی دوباره

که رها شدن و از بند رستن

که از دنیا گسستن

چه شوری دارد این پرواز................................. 


کلمات کلیدی:
قانون عشق
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٦  

و قانون عشق همین است 

که تجربه اش تو میکنی

و فریاد عشق همین

که گلو و گوش خود خراش میدهی.

---------------------------------------------

چه تجربه ی غمگینی؟!

که عطش را باید

به تیغه ی آتش فرو بنشانی

و فریاد

چه بانگ اندوهگینی؟!

که چون زسینه بر آید

جز گوش فریاد گر را نجوا نیست

وقتی که رقص غمگنانه عشق 

در سینه ای می آغازد

بی همنفسی که همپایی اش کند،

کدام کس

دست در کمر گاه او برد

جز دست پر توان شعر

این همپاترین همنفس

در رقص مرگ و زندگی؟

وقتی که فریاد اندهانه ای میشود

در سینه گاه تنهایی

کدامین کلام

همصدایی اش کند ،

جز واژه واژه احساس

این یاورانه ترین یار

در تهاجم اندوه؟

بر توده های روز مرگی

آنان که نظارگان رقص تو اند

تیغ تیغ نگاهشان

طعنه ای است

بر رقص مرگی که تو آغازیده ای

و هلهله شان

 لذتی که از مرگ تو

و آواز مرغکان

گلبارش تایید تو

از سوی آسمانیان

و قانون عشق همین است

که تجربه اش تو میکنی

و فریاد عشق همین 

که گلو و گوش خود خراش میدهی 


کلمات کلیدی:
نزديک آی
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ،۱۳۸٦  

بام را بر افکن، و بتاب، که خرمن تیرگی این جاست.

بشتاب، در ها را بشکن، وهم را دو نیمه کن، که منم هسته این بار

سیاه

اندوه مرا بچین که رسیده است.

دیری است که خویش را رنجانده ایم، و روزن آشتی بسته است.

مرا بدان سو بر، به سخره برتر من رسان، که جدا مانده ام.

به سر چشمه ناب هایم بروی، نگین آرامش گم کرده ام، و گریه

سر دادم.

فرسوده ی راهم ،چادری کو میان شعله و باد، دور از همهمه ی خوابستان؟

و مبادا ترس آشفته شود، که آبشخور جاندار من است.

و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه زیبای من است.

صدا بزن، تا هستی بپا خیزد، گل رنگ بازد ، پرنده هوای فراموشی کند.

تو را دیدم ، از تنگنای زمان جستم. تو را دیدم ، شور عدم در من گرفت .

و بیندیش ، که سودایی مرگم. کنار تو ، زنبق سیرابم.

و دست من هستی ترس انگیز است.

به صخره من ریز ، و مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه ی نامم .

بروی ، که تری تو چهره ی خواب اندود مرا خوش است .

غوغای چشم و ستاره فرو نشست ،

بمان تا شنونده آسمان ها شویم .

بدر آ ، بی نوایی مرا بیان کن ، محراب بی آغازم شو .

نزدیک آی تا من سراسر (من) شوم.


کلمات کلیدی:
بايد نسيم شوی
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦  

باید چون باد شوی ، چون نسیم، سبک و روان..............................

در این جهان کوچک و دلگیر ، هیچ کس                   پروانه وار عاشق گلها نمیشود

و صد افسوس که من چه دیر این را فهمیدم......................

شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست          میتوان سوخت اگر امر بفرماید عشق

          


کلمات کلیدی: