هنوز همانم
همان نگهبان و همان شمعو همان سالک که بودم.
پیغمبر میگفت من از دنیای شما عطر و زن و نماز را دوست میدارم.
من اما تنها ، تنهایی را برگزیده ام که اگر این صومعه ی پاک و پناهگاه مانوس نبود،مرا این
دنیا که در و دیوار و همه ی ساکنانش با من بیگانه اند ، دشمن اند ، میکشت.
تعجب میکردی که آدمی چون من چگونه با این گرمی و گستاخی با مردم در می آمیزد،
به میان جمع میرود، در همه غرق میشود ، هر کسی را تحمل میکند.
میدانی با چه پشتگرمی تا قلب این دریای جمعیت میرفتم و در دیگران غرق میشدم؟
من در پشت سر برج و باروی استوار و نفوذ ناپذیر تنهایی را داشتم ، که هر گاه دیگران
برایم تحمل ناپذیر میشدند و هر گاه زندگی میخواست گریبانم را به چنگ آورد ، به درون
این معبد پناه میبردم و درها را می بستم ، راحت!
ماه اگر حلقه به در میکوفت ، جوابش میکردم.
اینگونه پس از تو ماندم و ادامه دادم.............
بزرگترین هنر و قدرت و ثروت من همین بود.
(نمیدانم از چه رو مردم آنقدر تظاهر میکنند که در ظاهر نا مانوسش ، گم میشوند. آنقدر گاهی عقب مینشینند که نمیفهمند در حال سقوطند!!!!!!و گاهی چنان پرده ی بی تفاوتی بر رخسار میکشند که خود فراموش میکنند چهره شان از سرخی درون ، مشتعل ، میسوزد. آنقدر انکار میکنند و انکار میکنند و انکار میکنند که وقی ملک الموت فرا میرسد ، نمدانند که در واپسین لحظات هم در حال انکار بوده اند . انقدر سخت بر دنیا میچسبند ، گویی دنیا نیمه ای از جان شیرین است ، افسوس و صد افسوس که دیگر روحی باقی نیست. افسوس و صد افسوس که حتی به یاد نمی آورند نیمه ی گمشده ی روحشان دنیا نیست. که حتی به یاد نمی آورند آن را کجا گم کرده اند !)
آن خانه امن و آن برج و باروی استوار چنان در هم ریخته که نمیدانی !
اکنون تنهایی نیز از من گرفته شده است .
بی سر و سامانم ، آواره ، آواره .
هر گاه با دیگران بودم خود را تنها میدیدم..
تنها با خودم ، تنها نبودم اما .
اما اکنون نمیدانم این خودم کیست ؟ کدام است؟
هر گاه تنها میشوم ، گروهی خود را به من می آویزند ، که منم. و من با وحشت و
پریشانی و بیگانگی در چهره ی هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم !
نمیدانم کدامم؟
نمی دانم بگویم از این ها من کدامم یا از این ها من کدام است؟
پس آنکه تردید میکند و در میان این من ها سراسیمه میگردد و می جوید کیست؟
من همان نیستم؟
باید رها کنم.
رها میکنم ، اما چگونه میتوانم تحمل کنم؟
. . . . . . . . . . .
چه خوشبخت است آنکه کسی را دوست میدارد ، عشق میورزد. او بر روی این زمین در میان این کوچه و بازار و انبوه سایه هایی که چون اشباه خیالی میگذرند ، یکی را میبیند . احساس میکند که در میان این خلوت خالی ، یکی وجود دارد و هر جا او نیست ، هیچ کس نیست.
. . . . . . . . . . .
اما من که احساس میکنم زمین متروک شده است و شهر خلوت و خانه ها خالی ...
که بتم را آشوریان در آن فاجعه ی شوم ربودند و بتخانه ام را ویران ساختند. . . . .
به وحشت افتاده ام .
از هراس این خلوت سرد ، این غربت ساکت ، میگریزم.
تنهایی مرا به ستوه آورده است
به خود پناه میبرم، که از خود به خدا پناه میبرم .
در بیرون خبری نیست.
هر که به بیرون چشم بدوزد ،در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد .
باید به خود با گردم ، در آن جا همه چیز خواهم یافت ، همه چیز آن جاست .
بیرون ظلمات است.
از این چشمه ها جز رنج نمی جوشد.
. . . . . . . . . . . . . .
قلبم تا حلقوم بالا آمده .
خفقان ، خفقان
چه دشوار شده است دم زدن ، در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و صدای هر گامی ، غم ، غم !
نمیتوانم سکوت را تحمل کنم ، نمیتوانم چیزی بگویم . ولی ساکت خواهم ماند . اما من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل میکند و میداند که از آن پس آرامش است و نجات و خسته از رنج زندگی(که جز احتظاری که یک عمر به طول می انجامد نیست) ، سر به زانوی معشوق خویش خواهد نهاد و سیراب و سرشار در زیر دستهای او که دو مسیح خاموشند ، نوازش خواهد شد .
. . . . . . . . . . . . . . . .
می دانستم !
مادرم مرا میفهمد
درون چشمانم چه می بیند؟
خدایا؟!
من سالهاست چشمانم را سرد نگه داشته ام
چون کوه سنگی، چون آوایی معکوس...
ای کاش درونم را نمی دید
درونم را که ققنوسی آتشور است
درونم را که میسوزد
من شعله سوختن خود را در چشمانش دیدم
در چشمان اشکبارش ، که تصویری از من درهم شکسته را منعکس میکرد.
می دانم
میخواست با اشکهایش ، آتشم را فرو بنشاند.
افسوس!
اما آتشم ، اشکهایش را تبخیر کرد !!!!
. . . . . . . . . . . . . . . . .. . . .
. . .
باور نمیکنم که سالهای سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامید.
یک کاری خواهد شد .
زیستم مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام مینهند و دیر میگذرند که احساس میکنم خفه میشوم.
هیچ نمیدانم چرا !
اما میدانم که کس دیگری به درون من پا گذاشته است. اوست که مرا چنین بی طاقت کرده که احساس میکنم دیگر نمیتوانم در خود بگنجم ، در خود بیارامم .
از بودن خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی میکند .
این کفش تنگ و بی تابی فرار!
عشق آن سفر بزرگ.......
آه چه میکشم....
چه خیال انگیز و جانبخش است (این جا نبودن)!
و نبودن و آغازی دوباره
که رها شدن و از بند رستن
که از دنیا گسستن
چه شوری دارد این پرواز.................................